ماه رمضان

بله عرض کرده بودم در پست قبلی که خواهر کوچولوی ما هم دانشجو شد. روز ثبت نام باهاش رفته بودم. از دانشکده علوم داشتم فنی رو ميديدم. حس ميکردم کيلومترها ازش دورم. چقدر دور بود واقعا. يه حس عجيبی بود. انگار که يه تصوير دو بعدی داشتم ميديدم فقط. هيچ حسی از بعد سومش نداشتم! بعد فهميدم که اون بعد سوم خود من بودم. انگار تک تک خاطرات اون سالها جلوی چشمام حرکت ميکردن. از روز اول دانشگاه تا قفسه قفسه های پارتيشن بندی نمايشگاه تو سرسرای فنی. اون شب حس عجيبی داشتم لابلای اين اتاقکها. شب فنی چه عميق بود و سنگين. چقدر زود گذشت تا به امروز رسيد. اگه بهم نميگفتن بيکار علاف يه صبح تا شب ميرفتم گشت ميزدم تو اين باغ خاطراتم تا حس کنم تک تک احساساتی رو که الان روشون غبار نشسته.

احساس ميکنم در خودم نميگنجم. اين اصطلاحی هست که همين امروز واسه حال و هوای اخيرم پيدا کردم. چرا؟ چون در خودم نميگنجم ديگه! انگار روحم و جسمم و فکرم ديگه با هم هماهنگ نيستن. حس ميکنم ديده نميشم! شنيده نميشم! حس نميشم. چی دارم ميگم من؟

بگذريم. شبهای قدره منم که نا محياتر از هميشه هستم. از ديگران خواهشمندم جور منم امسال بکشن يه دعايی در حق من بکنن بلکه به سياق آدميزادی برگردم04.gif

ساقی بيار باده که ماه صيام رفت         درده قدح که موسم ناموس و نام رفت

وقت عزيز رفت بيا تا قضا کنيم              عمری که بی حضور صراحی و جام رفت

درتاب توبه چندتوان سوخت همچو عود   می ده که دل در سر سودای خام رفت

مستم کن آنچنان که ندانم ز بيخودی     در عرصه خيال که آمد کدام رفت

بر بوی آنکه جرعه جامت به ما رسد      در مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت

دل را که مرده بود حياتی به جان رسيد  تا بويی از نسيم می اش در مشام رفت

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه        رند از ره نياز به دارالسلام رفت

نقد دلی که بود مرا صرف باده شد        قلب سياه بود از آن در حرام رفت

ديگر مکن نصيحت حافظ که ره نيافت     گمگشته ای که باده نابش به کام رفت

/ 6 نظر / 9 بازدید
skyeylife

خدایا:مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن. لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.

مریم

سلام سحر جونم...منم چند روز پیش داشتم از کنار مسجد دانشگاه رد می شدم هی وسوسه شدم برم یه سر به فنی بزنم.خیلی دلم تنگ شدهبرای من هم دعا کن

حسام

سلام. زندگی است و گذزش دیگه ... البته بعضی اوقات در حين اينکه ميگم کاشکی... سريع یادم میفته که شايدم بد نيست واقعا که ميگذرد و ميرود به سرعت برق و باد...

سپيده

منم حس مي کنم يه شب ،يه جايی تو اون دانشکده با ستون های عظيم،يا شايد تو کاجستان ،يه چيزی رو جا گذاشتم.و وقتی برگشتم برش دارم زلزله آنجا رو ويران کرده بود...(منظورم اصلا اين ورودی جديد ها نيستنا!!)

maryam

سالم سحر جان.خوبی؟ببین من آدرسم عوض شده ویا این ور:www.maryamss.wordpress.com