نوجوانی

داشتم وبلاگ چند تا از نوجوانان عزيز رو نگاه ميکردم، و خوب لينکهايی که در وبلاگهاشون هست همه باز به يه عده نوجوان ديگه ميرسه. ياد دوران نوجوانی خودم افتادم. نميتونم واقعا بگم اون دوران رو دوست داشتم يا خاطراتش رو دوست دارم! اما قبلا که گفتم هر چند وقت يه بار به هر بهانه ای سعی ميکنم خيلی چيزاش رو مرور کنم. دوست ندارم يادم بره که وقتی ۱۶-۱۷ سالم بود يا حتی قبلش ۱۳-۱۴ سالم بود چی تو سرم بود، چی فکر ميکردم، برداشتهام چه جوری بود، چی برام مهم بود، از چی بدم ميومد و... البته مطمئن نيستم با وجود اين همه سعی و تلاش در يادآوری چيزايی که شايد بعضی هاش رو واقعا دوست نداشته باشم و ثبتشون در ذهنم باز بتونم در مواجهه با يک نوجوون مجابش بکنم که من کمی يادمه دوران نوجوانی و حس و حالش رو و باز مطمئن نيستم که اون نوجوون بهم اعتماد کنه و درک کنه که من دراين زمينه تلاش کردم! اما احساس ميکنم که اين تلاش واجبه! حداقل بايد يادم بمونه تو سر يه دختر دبيرستانی يا راهنمايی چی پيدا ميشه، چی بزرگ ميشه و... احساس ميکنم اين سلسله تا نسل بشر روی زمين هست تکرار و تکرار ميشه! همه نوجوون ها عين هم و عين زمان ما... درونشون، افکارشون، ارزشهاشون و... ممکنه به ظاهر سال به سال عوض بشه اما خوب که نگاه کنی يه دغدغه مشترک و ثابت، يه حس مشترک و ثابت در همشون ديده ميشه. مال بعضی ها واضح هست مال بعضی ها در لايه هايی از کنشها و نمودهای ديگه پوشيده شده.

پريروز که با عزيزم جايی رفته بودم، نميدونم چی شد که صحبت به خواهر کوچيکش رسيد، باز يه بهانه شد واسه اينکه من خودم رو وادار کنم به بازبينی گذشته ها! دوران راهنمايی... باز هم ميگم خيلی از خاطرات و سر درگمی های اون زمان رو دوست ندارم! اما شب موقع خواب چشمام رو بستم و دختر بچه ۱۳-۱۴ ای دو در دوران راهنمايی ديدم. افکارش، بازخوردهاش، گرايشاتش و...

اما امروز بعد از ديدن اين وبلاگها، به يه نتيجه ای رسيدم. اونم اينکه خوب من دارم اين تلاش رو ميکنم. موقع خوندن اين وبلاگها ميفهمم الان اين جمله ای که نويسنده به عنوان يه دختر ۱۶-۱۷ ساله (البته اعتراف ميکنم که در مورد پسران نوجوان به هيچ درک متقابلی نميرسم!04.gif) نوشته از کدوم حس درونش نشات ميگيره و به کجای ذهنش ميرسه و ميدونم که وقتی به سن الان من يعنی ۲۳ سالگی رسيد نگاهش به اين جمله و پس زمينه ای که اين جمله ازش ناشی شده چه خواهد بود. اما خوب برای اين نوجوان و اين دغدغه اش که مقتضی سنش هست، چه بايد کرد؟ آيا هيچ راهی نيست جز گذر زمان و صبر و گذران همه اين مراحل؟ آيا واقعا راهی نيست برای اينکه بعد از درک اين نوجوان بهش کمک کرد که از توان و ويژگيهای سنش بيشتر استفاده کنه و توجيهش کرد که اين حس و فکر و برداشت مقتضی اين سن هست و به مرور زمان تغيير و تحول پيدا ميکنه؟ راستش برای جواب اين سوال باز به خودم و اون دوران رجوع کردم، تا جايی که من جستجو کردم، واقعا راهی نيست! يا حداقل در مورد خود من بعيد بود که گفتاری بتونه اين چيزا رو برم روشن کنه. نميدونم نظر يه کارشناس يا حداقل کسی که راهش رو بدونه چيه. اما الان برم جالب شده که اينو بفهمم. وگرنه تلاش من هيچ ثمری به جز ثبت اجباری خاطراتی که دوستشون ندارم در ذهنم نيست!

ببخشيد زياد حرف زدم!

پ.ن: از روزی که قرار شده عيد بريم خونه جديد نميدونم چرا من اينقدر نسبت به تميز و مرتب کردن خونه فعلی بی انگيزه شدم!!18.gif امروز اومدم از کتابخونه يه کتاب بردارم ديدم خاک نشسته اگه قبلا بود فوری شروع به گردگيری ميکردم، اما الان گفتم بيخيال ايشالا ميريم خونه جديد!04.gif ديروز هم رفتم سر کابينت دنبال يه شيشه ميگشتم واسه آبغوره ديدم توی کابينت عين بازار شام هست! از نمک و شيشه های خالی و روغن و... همه توهم توهم! منم که حساس...05.gif باز اومدم مرتب کنم، باز گفتم ولش کن! ايشالا خونه جديد!04.gif حتی سر شستن پرده ها و خونه تکونی نيمه سال هم باز تنبليم ميومد!!04.gif حالا الان هر چی فکر ميکنم نميفهمم چه ربطی داره خوب...18.gif

/ 3 نظر / 7 بازدید
حسام

در مورد نوجوانی که احتمالا بين پسرها و دخترها خيلی تفاوتها زياد است! بنابراين .. ( حالتی از سکوت) در مورد خونه تميز مرتب٬ ای ول پس تا باشه ازين نقل و انتقالات باشه!

مهشيد

کشتی ما رو با اين عزيزت

مريم

سلام.نوجوانی کجايی که يادت بخير