از خودم!

سلام

و اما از خودم بگم!

در شرکت کارها خوشبختانه خیلی برام روتین شده و روی روال افتاده. دیگه مثل اون اولا سرگیجه نمیگیرم و قاطی نمیکنم!ابله حالا دیگه یاد گرفتم که کی باید چه کاری رو بکنم و کی چه کاری رو نکنم. چند پروژه هم در نیشابور و اهواز و... هست که بنده خودم رو از رفتنش معاف کردم. خاطره اولین ماموریتم به بندر عباس رو واستون نگفتم؟ چشمتون روز بد نبینه! بار اول که ما رفتیم بندر عباس شهریور پارسال بود. ساعت 9 شب پرواز داشتیم. اون زمان تازه عقد کرده بودم. حسام منو رسوند فرودگاه و وقتی فهمید که هواپیما بلند شده دیگه رفته بود. در بدو امر هواپیمامون تا اصفهان رفت اما به دلیل نقص فنی برگشت به مهرآباد. این که توی کابین چی شد و ملت داد و بیداد کردن و اشهد میخوندن و .... که بماند! ما رو تو هواپیما نگه داشتن تا نقص برطرف بشه و دوباره پرواز کنیم. حالا همه از استرس داشتن میمردن! باد شدیدی هم در تهران میومد. خلاصه با کلی سلام و صلوات و البته مقادیر زیادی تکان! بالاخره پرواز کردیم. به مامان اینا نگفتم که برگشتیم که فقط به حسام گفتم. به مامان گفتم تاخیر داریم! که البته مامان بعدا گفت من همون موقع مشکوک شدم! چون گفتم امکان نداره تا هواپیما نره حسام سحر رو بذاره بیاد!!متفکر

خلاصه بالاخره ساعت 2 نصفه شب رسیدیم بندر. هوا از همون نصفه شب به شدت گرم و شرجی بود. صبح بیدار شدیم و رفتیم سایت. عین کوره آدم پزی بود. تازه کلاه های ایمنی هم باید میذاشتیم. دیگه آدم احساس میکرد مغزش در حال پخته شدن هست. رییس محترم هم نا مردی نکرد. گفت اینجا که دیگه کاری ندارین تا 9 شب ما رو نگه داشت!!!تعجب باز خسته و کوفته رسیدیم هتل و استراحتی کردیم.

روز دوم هم به خوبی گذشت و به جز گرما و کار ملالی نبود!

و اما روز سوم. ما در سایت بودیم و در واقع بالای reformer که یهو یک صدای مهیب شنیدیم و بعد احساس کردیم داریم تکون میخوریم!!!!! از هم پرسیدیم چی بود؟! که یکی از همکارا با خونسردی تمام گفت زلزله!!!!!!!!!!!!تعجب ما این پله های فلزی رو 2 تا یکی دویدیم و رسیدیم پایین. بله! همون زلزله پارسال بندر خمیر بود که لرزشش به ما هم رسید. حالا همون لحظه هم رادیو و تلویزیون به رسالت رسانه ایشون عمل کرده بودن و اعلام کرده بودن خبر رو. البته خوشبختانه در بندر عباس خرابی ایجاد نشد! اما در اخبار گفته بودن که فعلا از تلفات آماری در دست نیست!! برای چند دقیقه هم مخابرات قطع شد. حالا تصور کنین مامان و بابا و حسام چه حالی بودن. بالاخره تلفنها وصل شد و موبایل من بود که پشت هم زنگ میخورد.

و اما روز بعد ما داشتیم برمیگشتیم تهران. صبح ساعت 10 پرواز داشتیم. ساعت 6 در خواب ناز بودیم که با یک پس لرزه از خواب پریدیم! تند و تند وسایل رو جمع کردیم و رفتیم به سمت فرودگاه. دیگه خوشبختانه 10 اومدیم تهران!اوه و من از اون به بعد پشت دستم رو داغ کردم که سایت نرم!نیشخند 

و اما اوضاع زندگی هم به سامان است. خوشبختانه در اون سنگر هم فعلا حالت گذرا رفع شده و به تعادل رسیدم!چشمک اگر این گرمای هوا بذاره به کارهای خونه میرسم و دیگه یه جوری دقیقه نود تمومش میکنم.

حسام هم سربازیش تموم شد و الان یک ماهی هست که نفس راحتی میکشه. شکر خدا زندگی خوب داره پیش میره و ما راضی هستیم!قلب

 

/ 9 نظر / 7 بازدید
الهام

عجب تجربه ای!!!! خداروشکر که راضی هستین[لبخند]

جانيوز

عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم در خاک شد صد غنچه در فصل شکفتن ما نیز جز خاکستری بر سر نکردیم دل در تب لبیک تاول زد ولی ما لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم حتی خیال نای اسماعیل خود را همسایه با تصویری از خنجر نکردیم بی دست و پاتر از دل خود کس ندیدیم زان رو که رقصی با تن بی سر نکردیم باسلام وبلاگ زيبا وپر محتوايي داريد من قبلا هم به وبلاگت سر زده بودم از مطالبت لذت بردم خوشحال مي شم به من سر بزني ونظرت رو بگي... دیدم قدری گرفته ام انسان وقتی دلش گرفت از پی تدبیر می رود من هم رفتم

نيشتر

باسلام وبلاگ زيبا وپر محتوايي داريد من قبلا هم به وبلاگت سر زده بودم از مطالبت لذت بردم خوشحال مي شم به من سر بزني

سپيده

خدا رو شکر عزیزم.البته از تو غیر از این هم انتظاری نشست که همه چیز رو به نحو احسن انجام بدی.به آقا حسام سلام برسون.میبوسمت

سپيده

خدا رو شکر عزیزم.البته از تو غیر از این هم انتظاری نشست که همه چیز رو به نحو احسن انجام بدی.به آقا حسام سلام برسون.میبوسمت

سپيده

خدا رو شکر عزیزم.البته از تو غیر از این هم انتظاری نشست که همه چیز رو به نحو احسن انجام بدی.به آقا حسام سلام برسون.میبوسمت

خواهر کوچولو

من که فقط عاشق لیست فریزرتم!!!

آوای درون

سلام سحر جان؟ خوبی؟ همسرتون خوبه؟ چرادیگه چیزی نمی نویسی؟ [متفکر]