صدام و خاطراتش برای جهانيان

صدام بالاخره اعدام شد. نمیگم خوشحالم چون آدم از مرگ هیچ انسانی خوشحال نمیشه. حتی دشمن خودش. اما بزرگترین ناراحتیم اینه که حکایت 8 سال جنگ صدام بر علیه ایران هم همون موقع برای همیشه به زیر خاک رفت. دیگه هرگز فرصتی پیش نخواهد اومد تا این بحث باز بشه و بهش رسیدگی بشه. امیدورم که فقط تاریخ در این باره درست قضاوت کنه. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

خیلی دلم میخواست بدونم اگر بچه های جنگ ایران رو در جلسه دادگاه صدام حاضر میکردن بازم روال جلسات همینطور بود یا نه؟ اگر مجروحان شیمیایی ما رو از اقصی نقاط دنیا جمع میکردن و در دادگاه حاضر میکردن چی؟ آیا وجدان خوابیده صدام اون زمان هم نمیخواست تلنگری بخوره؟ در این شکی نیست که همه مردم ایران از کوچک و بزرگ از موافق و مخالف از صدام متنفرن! ایکاش دولت فخیمه به جای وقت تلف کردن و نامه به اقصی نقاط دنیا بی ربط و بی مورد فرستادن رو این موضوع یه ذره تمرکز میکرد و حداقل صدای ایران رو به گوش دنیا میرسوند! شاید اگه همین یک کار رو کرده بود یه ذره میتونست خرابکاری های اخیر رو رفع و رجوع کنه! به جای شعارهای بیجای انرژی هسته ای و... به چیزی میپرداخت که واقعا حق مسلم ایرانی ها بود!

 

دوران بچگی من از ترس نامردی های صدام یا در زیر زمین گذشت یا در خارج از شهر تهران. من هرگز فراموش نمیکنم که با ترس و لرز میومدیم تو خونه یه لقمه غذا میخوردیم بعد هم فوری به زیر زمین پناه میبردیم. من فراموش نمیکنم شبهایی رو که بچه کوچیکی بودم و از ترس صدای آژیر با وجودی که بیدار بودم خودم رو به خواب میزدم. شاید واسه اینکه یک لحظه از بغل مامان و بابا پایین نیام و شاید اینجوری احساس امنیت میکردم.

 

من هرگز فراموش نمیکنم شبی که مامانم تو بیمارستان امام کشیک داشت و همون شب بیمارستان بمباران شد! فراموش نمیکنم نگاههای بهت زده اهل خونه رو وقتی خبر بمب خوردن به بیمارستان امام رو شنیدن و برای اولین بار در عمرم دیدن دست پاچگی بابا رو واسه رسیدن به مامان.

فراموش نمیکنم روزی رو که همه خونه عمه جمع شده بودیم و کرج رو بمباران کردن و مامان من سرم به دست فقط نگران بود که یکی بیاد منو از وسط سالن زودتر به زیر زمین برسونه.

 

فراموش نمیکنم که تنها دلخوشی اهل خانواده اون روزها این بود که دونه ای که تو باغچه شهریار کاشتن به بار بشینه. الان اون باغ همش خاطره هست. خاطره دستهایی که روزی نهالی در خاکش کاشتن و الان دیگه نیستن...

 

و فراموش نمیکنم خیلی چیزهای دیگه رو... تازه اینها رویه های جنگ بوده اگر پای درد و دل جنوبی ها و غرب نشینان کشور بشینیم خیلی حرفا واسه گفتن دارن که حتی شنیدنش هم قلب آدم رو از ضربان باز میداره.

 

حالا واقعا من یک سوال برام پیش میاد چرا اینقدر حافظه تاریخی مردم ما ضعیفه؟ چرا الان همه لاف استقبال از جنگ رو میزنن دیگه موندم! موضوع ترس نیست موضوع انزجاره. موضوع اینه که این خاطرات همه سند زیر سوال رفتن انسانیت انسان هست. هیچ آدم عاقلی از جنگ استقبال نمیکنه. چون جنگ چه در مقام مهاجم چه در مقام مدافع برابر است با بی ارزش شدن ارزشهای انسانی و بی هویت شدن انسان و مسخره شدن لقب اشرف مخلوقات! به نظر من اگر کسی واقعا میخواد بدونه که مردم ایران مایلن که جنگ دیگری در بگیره باید از جنوبی ها بپرسن! نه از کسایی که تازه عافیت جنگ بهشون رسیده.

 

به هر حال صدام رفت و فکر کنم برای همیشه پرونده جنگ ایران با درایت و موقع شناسی مسئولان ذیربط!! به بایگانی تاریخ سپرده شد....

/ 2 نظر / 8 بازدید
ابوالفضل

ممکنه اون دستهایی که اون نهال ها رو تو باغ شهریار کاشتن نباشن ولی اون نهالها تا جائی که من دیدم بزرگ شده بودن آنقدر بزرگ که کسی فکر نکنه یه زمانی تو این کشور جنگی بوده.

حسام

در مورد حافظه تاريخی که متاسفانه گويا کاريش نميشه کرد ديگه! و ما هی باید حرص بخوریم!! در مورد دولت فخيمه هم به نظر من چون اگه رو اين مانور ميدادن٬ چون مطمئن هم هستن که عمرا جهان روی خوشی در هیچ مساله ای بهشون نشون نمیده و در صورت مانور خيليها از اونایی که عزیزاشون رو از داده بودن حساس ميشدن که نتيجه چی شد و اين يه مورد ديگه نميشد مخفيش کرد و فقط هو و جنجال کرد که دنیا در مقابل ما تسلیم بوده و هست و ما ییروزیم و ... تا بگذره مثل ساير مانورهای تبليغاتي. بنابراين به نظرم اينا ترجيح دادن که اصلا بيخيالی طی کنن که عواقبش بدجور بود براشون چون در اون صورت تنها حاميان واقعيشون در جامعه هم بی اعتماد ميشدن بهشون!