سحر نامه

اینجا دفترچه خاطرات منه. میخوام همراه دوستان بنویسم و بخونم

آغاز زندگی مشترک

بله، بالاخره بعد از زحمات زیاد و شبانه روزی من و همسرم و خانواده مجلس عروسی ما هم در تاریخ نهم آبان ماه ١٣٨٧ برگزار شد و زندگی مشترک ما هم از همون شب آغاز شد.

یه مجلس عالی! شاد شاد! صمیمی و گرم. به من و حسام که خیلی خوش گذشت... بغل مهمونها هم اینطور که میگن خیلی بهشون خوش گذشته. به هر حال من خوشحالم! خیلی خوشحال. به خاطر همه چیزهایی که دارم و همه چیزهایی که بدست آوردم. صبح روزی که داشتم میرفتم آرایشگاه یه لحظه بغض راه گلوم رو بست. احساس کردم این آخرین صبحی هست که از خونه پدریم در میام و روز رو آغاز میکنم. اما وقتی خودمو تو لباس سفید عروس دیدم واقعا ذوق زده شدم! با خودم گفتم امشب شب شادی و خوشحالی! تا جایی که میتونی شاد باش و از لحظه لحظه هات لذت ببر! که همین کار رو هم کردم. الان به این نتیجه رسیدم که شاید شب خوابیدن در یه خونه یا صبح در اومدن ازش چندان مهم نباشه. مهم جایگاه آدم در محلی هست که توشه. به هر حال اون خونه هم همیشه خونه من باقی میمونه. مهم اینه که آدمهای اون خونه دوستم دارن و براشون مهم هستم.

زندگی مشترک هم با وجودی که من و حسام در هفته گذشته فقط ٢ روز تجربش کردیم اما خیلی شیرین بود!

این پست به خاطر سپید جان بود از اینترنت شرکت! حالا سر فرصت میام و باز هم توضیحاتی میدم!

  
نویسنده : سحر رضایی عدل ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٠
تگ ها :