سحر نامه

اینجا دفترچه خاطرات منه. میخوام همراه دوستان بنویسم و بخونم

يک ماه بعد...

این یک ماه چیز خاصی واسه نوشتن نداشتم. به جز روزمرگیها و افکار یکنواخت. البته مشکلات هم کم نبود اما به هر حال زندگیست دیگه! بالا و پایین زیاد داره. البته منصفانش اينه که خوب اتفاقات خوب هم بود مثل ديدن دوستان قديمی و مدالهای طلای کاروان ورزشی و... یه چند دفعه هم نوشتم که این پرشین بلاگ پاکش کرد منم دیگه حس از اول نوشتن نداشتم! قسمت نبوده دیگه!!

نمیدونم اینا نشانه پیر شدنه یا نشانه افسرده شدن اما من به شخصه دیگه نه حوصله کل کل کردنهای بچگانه رو دارم نه جر و بحثهای بی مورد. واقعا نمیدونم چطور یه عده هنوز هم حال و حوصله این کارا رو دارن.

انگار آدمها هر چی بزرگتر میشن آرزوهاشون کوچیکتر میشه. نمیدونم این بخاطر درک واقعیتها و محدودیتهاست یا اثر دلسردی ها و چیزی در این مایه ها.

یه چیز جالب چطوری بعضی خبرها به یه جاهایی میرسه که آدم اصلا فکرش رو هم نمیکنه؟ جالبه ها! آدم بعضی وقتا حقیقتا در عجب میمونه!

امروز داشتم فکر میکردم واقعا معنی دلتنگی چی میتونه باشه؟ اصلا نمیشه خیلی تعریفش کرد. به هر حال حالا هرچی که هست من حس ميکنم که دلم تنگ شده!

خوب بگذريم به هر حال اميدوارم که دوستان همه خوب باشن و احوال به کام

  
نویسنده : سحر رضایی عدل ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٤
تگ ها :