سحر نامه

اینجا دفترچه خاطرات منه. میخوام همراه دوستان بنویسم و بخونم

دختر لوس بابا!

بابا پنجشنبه شب يعنی در واقع جمعه صبح رفت آلمان واسه يه کنگره. پنجشنبه ديگه هم قراره که برگرده. منم عين دخترهای لوس بابا دلم براش خيلی خيلی تنگيده!

امروز ظهر برگشتم خونه ديدم عمو رضا براش پيغام گذاشته رو تلفن که چرا موبايلت اين همه مدت خاموشه، به من زنگ بزن. نميدونم چرا اما يهو انگار دلم بيشتر براش تنگيد! بعد هم همينجور که من در حال امورات دلتنگی بودم از بيمارستان براش زنگ زدن. برای اونها هم گفتم که ای بابا به شماها که گفته مسافرته، که تازه يادشون اومد! بعد که تلفن رو قطع کردم بازم دلم تنگيد! خلاصه مدتی در همين حال بودم تا زمان نهار شد، يادم افتاد که روزهايی که واسه نهار خونه هست مشکل عمده اينه که وقتی اون گشنشه من سيرم! و بر عکس مامان و سپيده هم که اون ساعت خونه نيستن در نتيجه بايد هر روز يه جوری اين معضل رو با هم حل کنيم. بعد هم ساعت ۲ شد و مشکل هميشگی اخبار ديدن يا قصه های جزيره ديدن يادم اومد!!!

درسته که وقتی هست دائم در حال بگو مگو و اختلاف نظر هستيم و هی به هم غر ميزنيم! اما باز اونجوری خيلی بهتره.

بابايی زود برگرد ببينمت دلم از تنگی در بياد! بيا باز با هم سر به سر بذاريم، غر بزنيم، بگو مگو کنيم و... البته اينجوريا هم نيست که ما همش در حال گارد گرفتن باشيم ها! ما همديگه رو خيلی دوست داريم! بيش از اندازه اما اينجوری ارتباط برقرار ميکنيم ديگه!

  
نویسنده : سحر رضایی عدل ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱۱
تگ ها :