سحر نامه

اینجا دفترچه خاطرات منه. میخوام همراه دوستان بنویسم و بخونم

تولد

سال ۲۴ ام زندگی من هم تموم شد و سال ۲۵ ام آغاز گرديد! کم کم دارم پير ميشم نه؟!

اين جريان تقارن تولد ما با روز ارتحال ملکوتی آقای خمينی هم حکايتسيت. من ۶ سالم بود که صبح روز تولدم از خواب پا شدم و متوجه شدم که از مهدکودک زنگ زدن که تشريف نيارين واسه تولد بازی و ما مانديم و يک کيک بزرگ به اندازه ۲۰-۳۰ نفر آدم. هميشه خدا هم که در طول دوران مدرسه سخت ترين امتحانا رو ميذاشتن بعد از اين ۲ روز تعطيلی ما نفهميديم بالاخره اگه عزاداری واجبه پس حکايت اين امتحان ها بعد از تعطيلات چيه! اما امسال اولين سالی بود که هيچ امتحانی نداشتم و خيلی اتفاق جالبی بود واقعا

اما امسال سال خود منه. سال خوک! ميگن که آدم در سال خودش معمولا شانس داره و اتفاقات خوبی براش ميفته. حالا بايد صبر کرد و ديد

  
نویسنده : سحر رضایی عدل ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٥
تگ ها :